امروز پرنده
روی خواب من
می خواند
و مرا برد
به لمس لطیف
عاشقی
در خواب پرنده را
سنگ زدم
شیشه عاشقی ام
شکست
امروز پرنده
روی خواب من
می خواند
و مرا برد
به لمس لطیف
عاشقی
در خواب پرنده را
سنگ زدم
شیشه عاشقی ام
شکست
آرش تیر تو
میان غفلت دستهای من گم شد
و امروز
چراغ مرز پروانه های من
میان نگاه های عاشق تو
خاموش می شود
گل های آفتاب گردان
سر گردانی مرا جار می زنند
غروب،چشم های مرا
پنهان می کند
شب، کابوس های تکراری
و صبح نگاه های اساطیری است
که مرز بودن شان
میان دست های شرمسار من
گم شده است
آرش من در آن قله
که تو ایستاده بودی ایستاده ام
از نگاه تو نگاه می کنم
و ناگهان
من و خورشید غروب می کنیم
تیر تو حالا پرواز می کند
کمی بالاتر از ماه
نگاه کن
امروز ارمغانی آورده ام
گلپونه هایی از غربت شبانه ام
بوی پرواز صبحگاهی ترا می دهد
وقتی که کوک می زنی
مرا به سر مشق کودکیم
و من راه می روم
د ر عصر نگاه تو
سال هاست از نگاه تو سفر می کنم
وقتی آرام تر پرواز می کردی
آسمان نگاهدار عاشقانه های من بود
باران یادت هست
دست های من نوازش می کرد
کاش می دانستی
از در که می آیی
دلم پر می کشد
پر هایش را قیچی می کنم
سر جایش می گذارم
مبادا بی دل عاشق
سلامت کنم
امروز که دلم آرمیده است
پنهانی به تو می نگرم
تا در سردترین سال های ثانیه ها
آهسته نگاهم کنی
آینه چشم های تو
نور بازیگوش است
که بر دشت برف گرفته دلم
می رقصد
من بازیچه چشم های توام
دست هایم چشم هایت را
دوست می دارد
و من به خیال واهی رسیدن
عاشقانه ترین آوازم را
زمزمه می کنم
امشب صدای ستاره ها می آید
ماه خاطره می گوید
هفت برادران دب اکبر
با هم آواز می خواند
آن طرف کمی پایین تر ماه
زهره عاشقانه هایش را
جار می زند
از سیاه چاله های آسمان
صدایی مبهم می آید
انگار ستاره ای با درد
در حال زایش است
یا ستاره ای دیگر
در بستر مرگ
ناله می کند
امشب شعر هایم را
در دلم پنهان می کنم
برایشان لا لایی می خوانم
کودکیم را قصه می کنم
خوابشان می کنم
اما ستاره ها بیدارشان می کنند
امشب دریافتم
تا ستاره ها آرام نگیرند
شعر هایم نمی خوابند
امشب شعرهایم
خواب مرا می گیرند
ستاره ها مرا نمی فهمند
آسمان را شلوغ کرده اند
برای شعر هایم
از دب اکبر گفتم
زهره را نشانشان دادم
ناله ها را تعریف کردم
آرام گرفتند
خوابیدند
من نیز
آسمان آرام نبود
من نیز
تقدیم به دوست هنرمندم تاراز علی بازی
نزن نگاه کن منم
در کنار اولین پروازم ایستاده ام
نزن نگاه کن منم
پاییز یادت نیست
دست در گردن احساس
عکس گرفتیم یادگاری
منم نزن
عاشقانه هایی که آورده ام
هنوز آبی اند
آی فرمان آ تش ندهید
منم
نگاه کن هنوز بادبادک کودکیم
در تابستان کودکییم
در آسمان کودکیم
پرواز می کند
آتش نکنید
که دلم کمی دور تر از
انگشت به ماشه رفته شما
آتش گرفته است
وای خدای من
منم نزنید
من در این پاییز
که آرام آرام می رود
ایستاده ام
با دستانی بسته
چشم هایی باز
هر شب
ستاره من
در کنار دب اکبر است
منم نزنید
صدای آتش می آید
و قلبم آرام، آرام می گیرد
کاش می دانستند
من فقط عاشقانه هایم را
جار می زنم
کاش می دانستند
دست هایم ظرافت نوازش را
سال هاست فراموش کرده اند
من غربت نشین پروانه های تو بودم
دلم برای نوازش پروانه هایت
تنگ می شود
زود زرد شد
برگ سبزی
که در جیب داشتم
اکنون در جیب کنار قلبم پاییز است
و قلبم خوب می داند چه پاییزیست
امشب به آسمان نگاه می کنم
دب اکبر مرا هر بار گم می کند
زهره نشانش می دهد
ماه همیشه مرا می شناسد
اما امشب ستاره من
پشت ابر های دلم آرام گرفته است
امشب نمی دانم آسمان فرق می کند
یا دلم باز گرفته است
اما نگاه می کنم
تا در میان انبوهی که مرا می خوانند
دل گم شده ام را باز پیدا کنم
و دست هایی
که آرام آرام دعا زمزمه کند
تا بجوشد زم زم
از کنار پا های غربت
حلقه عاشقانه های من
با کمی اغماض
در انگشت کوجک تو
می رود
اما سالهاست
حلقه های عاشقانه های مرا
حراج می کنند
من دلتنگی هایم را حلقه می کنم
امشب حلقه ای دیگر خواهم ساخت
از جنس بلور
تا مرا شفاف تر ببینی
من اینجا ایستاده ام
که دانه دانه حلقه می شود
باز دلم گرفته است
باز دلم گرفته است
در راه که می آمدم
دست هایت را
پشت پنجره های غربتم دیدم
مرا بخوان که پروانه های دیارم
سال هاست فراموشم کرده اند
من سال را برای تو زیستم
و می دانم دست هایم
عاشق تر از آن بود که بخوانیم
کاش سر انگشتان من برای تو
آشنا بود
امروز قبل از بیدار شدنم
آواز می خواندم
بعد از بیدار شدنم
آواز می خواندند
گریستنم نمی آمد
لبخند هم
برزخی در پهنای افق
مرا نگاه می کرد
من در آوازم ترا می خواندم
و چشم هایم نگاه ترا درو می کرد
کاش می آمدی باز
کاش پنجره باز نگاه من
قاب حضور تو می شد باز
در راه برایت
سوت می زدم
آواز می خواندم
و گاهی ماه را نگاه می کردم
از حصار پشت پنجره
نگاهم نمی کنی
آوازم نمناک تر می شود
و دلم عاشق تر
دیوار ها به من فکر می کنند
و زمین صدایم می کند
آوازم آرام می گیرد
و برای نگاهت
شبی دیگر
خواهم آمد
در راه برایت
سوت می زنم
آواز می خوانم
پرواز کمی جلو تر بود
آسمان آبی بود
پرنده ها کم کم می آمدند
کم کم می رفتند
دشت صدایم می کرد
نمی دانم پرواز را فراموش کرده ام
یا دشت ها سبز تر شده اند
دست هایم طاقت پرواز ندارند
کمی پایین تر بیا
عاشقانه هایم را می آوردم
در راه همه شکستند
چشم هایم را آب گرفت
راستی چسبی می شناسی
که دلتنگی هایم را دانه دانه برایت بچسبانم
یا نسیمی که آرام
غبار دلتنگی های مرا معنی کند
دیشب در خواب پروانه ای آمد
بر شانه هایم نشست و رفت
نمی دانستم تعبیرش عاشقانه های شکسته است
کاش پروانه ها می آمدند
کاش عاشقانه هایم شکستنی نبودند
کاش نسیمی می آمد
کاش دلم آرام می گرفت
امروز دست هایم را برایت پست کردم
کمی بوی غربت می دهد
و انار کال
برای پرواز الهام خوبی ست
سبز شو
سبزتر از غربت پروانه های عاشق
سبز شو
سبزتر از دشت های دلم که آرام گرفته است
سبز شو
سبزتر از دستهای پریشان همیشگیم
سبز شو
سبزتر از شعرهای همسایگیم
عاشقانه نگاهت می کنم
شاید سبز شوی
شاید...
فردا غروب کمی زود می آید
این پیامی الهی
برای دست های توست
کمی دیر تر بخوابیم
شاید صبح آهسته تر بیاید
و دست هایت
پرواز را فراموش کنند
نگاه کن شب هبوط می کند
راستی صبح ...
بطری های خالی را
سالهاست که رنگ می کنند
تا فراموش نکنیم
زمین هنوز سیاه است
و من
به پسری می اندیشم
گوش هایم را
بر زمین می گذارم
آرام صدایم می کند
می دانم سنگینم
به وزن دلتنگی اسطوره ای قدیم ست
که سالهاست
فراموش شده است.
من آمدم
تا دشت های غربت ترا
درو کنم
من آمدم
تا دست هایی که ترا عاشقند
نوازش کنم
تا پروانه های دیار ترا
رنگ کنم
آمده ام پرواز را
در چشم های تو نگاه کنم
آمده ام دلتنگی هایم را جار بزنم
مرا نگاه کن
که نگاه تو
دست های مرا سبز می کند
من همیشگیٍ ترا عاشقم
من در این کویر ایستاده ام
تا پروانه ای چشم های مرا نوازش کند
کاش می آمدی
کاش
کفش های مرد
خوش حال اند
و مرد
دیگر به غروب نمی اندیشد
و کفش هایش
به گل ها و شن ها
باد موهای زن را
با دریا هماهنگ کرد
و چون لشکری خسته
به سوی غربت اندیشه های دور پناه آورد.
شن ها شاهدی مومن بودند
و ارام بر هم غلتیدند
و زمان، اندیشگی خود را
صدایی می آید
مرا نمی خواند
اما می آید
من در آستانه طلوع
دست هایم در غروب
دلم پرواز می کند
آرام و بی صدا
کاش عاشق تر بودم
صدایی می آید
مرا نمی خواند
اما می آید
اینجا دشت ها
عمودی اند
نمی شود افق را دید
خورشید هر صبح
هبوط می کند
و هر شب طلوع
مردمان اینجا ایستاده می خوابند
برایم از آنجا بگوید
می ترسم بوی سیب را
فراموش کنم
راستی سار ها هنوز می خوانند؟
برایم کمی بوی نارنج پست کنید
راستی دلم گرفته است
ساعت های آویخته
و زمانی که قطره قطره می چکد
و مردی در آن سوی کوه ها
با ساعت مچی اش
به دنبال دریاست
و من به یاد
ساعت های آویخته ام
و زمانی که فقط
دریا
دریا
دریا
دریای ملتهب دیدارمان
که هیچ
قایقی
در افقش
نیست
دریا
دریا
دریای غم گرفتۀ سبز
و غروبی
که هیچ گاه
پایانی ندارد
دریا
دریا
دریای خاموش
که هیچ نسیمی موج کوچکی
نمی سازد
دریا – دریا – دریا