Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
دوشنبه 26 فروردین ماه سال 1387

سلام نشانی من تغییر کرد

«باز کن دکان که وقت عاشقی است»

http://hamidebrahimi.com

سه شنبه 13 فروردین ماه سال 1387

از در که می آیی


دلم پر می کشد


پر هایش را قیچی می کنم


سر جایش می گذارم


مبادا بی دل عاشق


سلامت کنم

سه شنبه 16 بهمن ماه سال 1386

امروز که دلم آرمیده است

 

پنهانی به تو می نگرم

 

تا در سردترین سال های ثانیه ها

 

آهسته نگاهم کنی

 

آینه چشم های تو

 

نور بازیگوش است

 

که بر دشت برف گرفته دلم

 

می رقصد

 

من بازیچه چشم های توام

 

دست هایم چشم هایت را

 

دوست  می دارد

 

و من به خیال واهی رسیدن

 

عاشقانه ترین آوازم را

 

زمزمه می کنم

 

شنبه 3 آذر ماه سال 1386

امشب صدای ستاره ها می آید

 

ماه خاطره می گوید

 

هفت برادران دب اکبر

  

با هم آواز می خواند

 

آن طرف کمی پایین تر ماه

 

زهره عاشقانه هایش را

 

جار می زند

 

از سیاه چاله های آسمان

 

صدایی مبهم می آید

 

انگار ستاره ای با درد

 

 در حال زایش است

 

یا ستاره ای دیگر

 

در بستر مرگ

 

ناله می کند

 

امشب  شعر هایم را

 

در دلم پنهان می کنم

 

برایشان لا لایی می خوانم

 

کودکیم را قصه می کنم

 

خوابشان می کنم

 

اما ستاره ها بیدارشان می کنند

 

امشب  دریافتم

 

تا ستاره ها آرام نگیرند

 

شعر هایم نمی خوابند

 

امشب شعرهایم

 

خواب مرا می گیرند

 

ستاره ها مرا نمی فهمند

 

آسمان را شلوغ کرده اند

 

برای شعر هایم

 

از دب اکبر گفتم

 

زهره را نشانشان دادم

 

ناله ها را تعریف کردم

 

آرام گرفتند

 

خوابیدند

 

من نیز

 

آسمان آرام نبود

 

من نیز

سه شنبه 15 آبان ماه سال 1386

تقدیم به دوست هنرمندم تاراز علی بازی

 

نزن نگاه کن منم

 

 

در کنار اولین پروازم ایستاده ام

 

 

نزن نگاه کن منم

 

 

پاییز یادت نیست

 

 

دست در گردن احساس

 

 

عکس گرفتیم یادگاری

 

 

منم نزن

 

 

عاشقانه هایی که آورده ام

 

 

هنوز آبی اند

 

 

آی فرمان آ تش ندهید

 

 

منم

 

 

نگاه کن هنوز بادبادک کودکیم

 

 

در تابستان کودکییم

 

 

در آسمان کودکیم

 

 

پرواز می کند

 

 

آتش نکنید

 

 

که دلم کمی دور تر از

 

 

انگشت به ماشه رفته شما

 

 

آتش گرفته است

 

 

وای خدای من

 

 

منم نزنید

 

 

من در این پاییز

 

 

که آرام آرام می رود

 

 

ایستاده ام

 

 

با دستانی بسته

 

 

چشم هایی باز

 

 

هر شب

 

 

ستاره من

 

 

در کنار دب اکبر است

 

 

منم نزنید

 

 

صدای آتش می آید

 

 

و قلبم آرام، آرام می گیرد

 

 

کاش می دانستند

 

 

من فقط عاشقانه هایم را

 

 

جار می زنم

 

 

کاش می دانستند

 

 

دست هایم ظرافت نوازش را

 

 

سال هاست فراموش کرده اند

 

 

من غربت نشین پروانه های تو بودم

 

 

دلم برای نوازش پروانه هایت

 

 

تنگ می شود

 

سه شنبه 8 آبان ماه سال 1386

 زود زرد شد

برگ سبزی

که در جیب داشتم 

اکنون در جیب کنار قلبم پاییز است

 و قلبم خوب می داند چه پاییزیست

چهارشنبه 2 آبان ماه سال 1386

امشب به آسمان نگاه می کنم


دب اکبر مرا هر بار گم می کند


زهره نشانش می دهد


ماه همیشه مرا می شناسد


اما امشب ستاره من

 
پشت ابر های دلم آرام گرفته است


امشب نمی دانم  آسمان فرق می کند


یا دلم باز گرفته است


اما نگاه می کنم


تا در میان انبوهی که مرا می خوانند


دل گم شده ام را باز پیدا کنم

دوشنبه 30 مهر ماه سال 1386

 کویر من نم باران می خواهد

 
و دست هایی


که  آرام آرام دعا زمزمه کند


تا بجوشد زم زم


از کنار پا های غربت

یکشنبه 29 مهر ماه سال 1386

حلقه عاشقانه های من

 

 

با کمی اغماض

 

 

در انگشت کوجک تو

 

 

می رود

 

                  

اما سالهاست

 

 

 حلقه های عاشقانه های مرا

 

 

حراج می کنند

 

 

من دلتنگی هایم را حلقه می کنم

 

 

امشب حلقه ای دیگر خواهم ساخت

 

 

از جنس بلور

 

 

تا مرا شفاف تر ببینی

 

 

من اینجا ایستاده ام

 

 

 در آستانه دلتنگی هایم

 

 

که دانه دانه حلقه می شود

 

 

باز دلم گرفته است

 

 

باز دلم گرفته است

شنبه 28 مهر ماه سال 1386

در راه که می آمدم

 

 

دست هایت را

 

 

پشت پنجره های غربتم دیدم

 

 

مرا بخوان که پروانه های دیارم

 

 

سال هاست فراموشم کرده اند

 

 

من سال را برای تو زیستم

 

 

و می دانم دست هایم

 

 

عاشق تر از آن بود که بخوانیم

 

 

کاش سر انگشتان من برای تو

 

 

                            آشنا بود

شنبه 28 مهر ماه سال 1386

امروز قبل از بیدار شدنم


آواز می خواندم


بعد از بیدار شدنم


آواز می خواندند


گریستنم نمی آمد


لبخند هم


برزخی در پهنای افق


 مرا نگاه می کرد


من در آوازم ترا می خواندم


و چشم هایم نگاه ترا درو می کرد


کاش می آمدی باز


کاش پنجره باز نگاه من


قاب حضور تو می شد باز

جمعه 6 مهر ماه سال 1386

در راه برایت

 

سوت می زدم

 

آواز می خواندم

 

و گاهی ماه را نگاه می کردم

 

از حصار پشت پنجره

 

نگاهم نمی کنی

 

آوازم نمناک تر می شود

 

و دلم عاشق تر

 

دیوار ها به من فکر می کنند

 

و زمین صدایم می کند

 

آوازم آرام می گیرد

 

و  برای نگاهت

 

شبی دیگر

 

خواهم آمد

 

در راه برایت

 

سوت می زنم

 

آواز می خوانم

 

پنجشنبه 5 مهر ماه سال 1386
امروز دلم آرام می گیرد
با تو حرف خواهم زد
از هبوط ستاره ها
از نبض غریب باران
از دلم که چقدر دیر آرام می گیرد
سه شنبه 3 مهر ماه سال 1386

پرواز کمی جلو تر بود

آسمان آبی بود

پرنده ها کم کم می آمدند

            کم کم می رفتند

دشت صدایم می کرد

نمی دانم پرواز را فراموش کرده ام

یا دشت ها سبز تر شده اند

دست هایم طاقت پرواز ندارند

             کمی پایین تر بیا 

شنبه 31 شهریور ماه سال 1386

عاشقانه هایم را می آوردم
در  راه همه شکستند
 چشم هایم را آب گرفت 
راستی چسبی می شناسی
که دلتنگی هایم را دانه دانه برایت بچسبانم
یا نسیمی که آرام
غبار دلتنگی های مرا معنی کند
دیشب در خواب پروانه ای آمد
بر شانه هایم  نشست و رفت
نمی دانستم تعبیرش
  عاشقانه های شکسته است
کاش پروانه ها می آمدند
کاش عاشقانه هایم شکستنی نبودند
کاش نسیمی می آمد
کاش دلم آرام می گرفت

چهارشنبه 28 شهریور ماه سال 1386

امروز  دست هایم را برایت پست کردم
کمی بوی غربت می دهد
و انار کال
برای پرواز الهام خوبی ست

یکشنبه 18 شهریور ماه سال 1386

سبز شو

         سبزتر از غربت پروانه های عاشق

سبز شو

         سبزتر از دشت های دلم که آرام گرفته است

سبز شو

         سبزتر از دستهای پریشان همیشگیم

سبز شو

         سبزتر از شعرهای همسایگیم

 

عاشقانه نگاهت می کنم

شاید سبز شوی

 شاید...

چهارشنبه 14 شهریور ماه سال 1386

فردا غروب کمی زود می آید

این پیامی الهی

برای دست های توست

کمی دیر تر بخوابیم

شاید صبح آهسته تر بیاید

و دست هایت

پرواز را فراموش کنند

نگاه کن شب هبوط می کند

راستی صبح ... 

دوشنبه 12 شهریور ماه سال 1386

در کنار کدام غروب

ایستاده ای

ای گلبرگ ترک خورده سالها

به سراغم

بیا

شنبه 10 شهریور ماه سال 1386

بطری های خالی را

سالهاست که رنگ می کنند

تا فراموش نکنیم

زمین هنوز سیاه است

و من

به پسری می اندیشم

با سنگی در دست