یکشنبه 28 مرداد ماه سال 1386

اینجا دشت ها

عمودی اند

نمی شود افق را دید

خورشید هر صبح

هبوط می کند

و هر شب طلوع

مردمان اینجا ایستاده می خوابند

برایم از آنجا بگوید

می ترسم بوی سیب را

فراموش کنم

راستی سار ها هنوز می خوانند؟

برایم کمی بوی نارنج پست کنید

راستی دلم گرفته است

 

جمعه 26 مرداد ماه سال 1386

ساعت های آویخته

و زمانی که قطره قطره می چکد

و مردی در آن سوی کوه ها

با ساعت مچی اش

به دنبال دریاست

و من به یاد

ساعت های آویخته ام

و زمانی که فقط

پاهایم را در برگرفته است.
پنجشنبه 25 مرداد ماه سال 1386

دریا

دریا

دریا

دریای ملتهب دیدارمان

که هیچ

قایقی

در افقش

نیست

دریا

دریا

دریای غم گرفتۀ سبز

و غروبی

که هیچ گاه

پایانی ندارد

دریا

دریا

دریای خاموش

که هیچ نسیمی موج کوچکی

نمی سازد

              دریا – دریا – دریا

چهارشنبه 24 مرداد ماه سال 1386

سنگین ترین نگاهت

               در آستانۀ

یک غروب

یادم هست

و دستهایم سایه بانی است

بر گیسوانت

تا ماه

چشم به آن ندوزد
سه شنبه 23 مرداد ماه سال 1386

غروب

سال ها پیش

اتفاق افتاد

و دیگر باز نگشت

ای آدم های سده ای پیر

برخیزید

و خورشید را تعریف کنید
یکشنبه 21 مرداد ماه سال 1386

پنجره ای می خواهم

نه برای دیدن

که برای آویختن پرده ای

از جنس گلبرگ های یاس

تا بوی تو را

با حضورش

احساس کنم

چهارشنبه 17 مرداد ماه سال 1386
شب ها هنوز کودکند
نیمه شب ها کودک تر
با ستاره های دنباله دار بازی می کنند
ماه که کامل می شود
توپ خوبی است
ستاره ها برای سر گرمی شان
چشمک می زنند
معلوم نیست
کی می خواهند بزرگ شوند
الان خواب شان برده
مرا آرام صدا کنید
بیدار می شوند
سه شنبه 16 مرداد ماه سال 1386

باز پرستوهای غربت

از دیاری دور

به سوی من کوچ کردند

و دلم سنگینی

اندوخته خاکستری رنگی را

تحمل می کند

که بی هیچ درنگی

سالهای مرا در بر می گیرد

دوشنبه 15 مرداد ماه سال 1386

سربازان

با چکمه های سیاه

بر خاک سیاه دیاری

غلتیدند

که بخارهای گس دهان شان

شفاف ِ زندگی را برده است

تا غروب

صدای پای شان می آید

 زمین خسته

فریاد می زد

و منجی اساطیری اش را

می خواند.

 

یکشنبه 14 مرداد ماه سال 1386

دخترکان شالیزار

بر روی آسفالت خیابان ها

پاشنه های فلزی

                    می کارند

و چشم هایشان

به دنبال

رویش ِ جفت دیگر

شنبه 13 مرداد ماه سال 1386

غربت شهر

مرا در بر می گیرد

هم چون

زمین

که مردگانش را

حباب ها

درمقابل من

مهتاب و شهر را

بزرگ تر می کنند

و پسرک  بازیگوش

لمس لطیف

هوا با صابون را

هنوز

نمی فهمد

و تنها

با نابودی هر حباب

می خندد.

جمعه 12 مرداد ماه سال 1386

من از بهشت آمده ام

آنجا می گفتند

دست هایی که تو را صدا می کنند

عاشق باش

و چشم هایی که تو را می بینند

از یاد ببر

می گفتند

سنگ های سنگسار شرمسارند

داخل نمی آیند

تو اگر خدا را دیدی

بگو سنگ ها بی گناهند

امشب آخرین فرصت است
پنجشنبه 11 مرداد ماه سال 1386

ساعت ها لحظه ای پیش

خاموش ماندند

تا بتوانند خاطرات

سالهای دور را

به یاد بیاورند

و زمین نمی دانست

که عمرش لحظه های پیش گم شد

و مردمان

بر سر قبر هزاران

مومیایی فراموش شده

                         ماندند

هیچ کودکی سینه مادرش را

                            رها نکرد

هیچ قاصدکی به زمین

                          باز نگشت

و ساعت های مغرور

برای همیشه خاموش

                         شدند.

چهارشنبه 10 مرداد ماه سال 1386

در کوچۀ حضور

منتظرت خواهم ماند

زیر مهتاب

سنگ های زیر پایم

بزرگ تر می شوند.

انتظار

صدای آب

و زمانی که می گذرد

سنگین

سه شنبه 9 مرداد ماه سال 1386

شب

از کنار ماه

مغرور گذشت

ماه سنگینی شب را تحمل کرد

و اندیشه کنان دریافت

که شب این بار سنگین تر بود

دوشنبه 8 مرداد ماه سال 1386

نام آن کبوتر سفید

هنوز یادت هست

سالهاست که در ذهن کودکان

نقش مغشوشی

از آن مانده است

 

و آدم مذلت ماست

کا گناهی هنوز در سینه مان

سنگینی می کند.

 

هبوط یک فرشته

که سالها دور اتفاق افتاد

دیگر یاد هیچ کس نیست

 

« و مرگ از پنجره های شب آلود

و از درون درختان سیاه

به ما می نگرد. »

 

و کبوتر سفید

یادت هست

 

تاریخ هنوز

مدح می گوید

و اساطیر زمین

مرده اند

 

کودکان می روند

تا اعدام کسی را ببینند

که چشم مهربانی را تجربه نکرده است

 

« و مرگ از پنجره های شب آلود

و از درون درختان سیاه

به ما می نگرد. »

یکشنبه 7 مرداد ماه سال 1386

نه ماه

نه هیچ زیبای دیگری

ازاین پس

چشمهایم را

خیره نخواهد کرد

چون

همیشه به یاد خواهم داشت

غبار نشسته بر

قامتش

به بادی محتاج است

شنبه 6 مرداد ماه سال 1386

میان گیسوان تو

گل های سپیدی

روییده اند

که نخستین نگاه مان را

در روزی گرم

به یاد می آورند

روزی که

گلها

از چشمان تو

برآمدند:

شرمی

پنهان

در گیسوانت.

جمعه 5 مرداد ماه سال 1386

سر از زمین بردار

دیار ما

درانتظار نگاه تو

می سوزد.

بیا تا زمین عاشق

بر تنگنای سکوتت

بشکفد

تا زمین، آرزوی دیرینه اش را

باز ببیند

بیا غریب

غربتت دلتنگی

نخواهد داشت، بی شک

پنجشنبه 4 مرداد ماه سال 1386

سبزینگی حیات

در لابه لای

سنگ فرش

کوچه باغ های

                  اساطیر دور

                              می رویند

و کودکان ِ بازیگوش

برروی آن پا می نهند

و شاد

آسمان را

که دیگر قرمز است

                        می نگرند

   1      2    >>